
امیر جاوید؛ فعال سیاسی از ترکیه
آنچه بیش از خود فاجعه ۱۳۵۷ مرا آزار میدهد، فقط این نیست که نسلی از نیروهای ایدئولوژیک در ویران کردن نظم موجود نقش داشت و راه را برای جمهوری اسلامی باز کرد. درد بزرگتر این است که پس از نزدیک به نیم قرن، پس از مشاهده نتیجه آن انقلاب، پس از فروپاشی بسیاری از رؤیاهای مارکسیستی در جهان و پس از تجربه حکومت اسلامی در ایران، هنوز بخشی از همان ذهنیت دستبردار نیست. هنوز مینویسد، هنوز برای مردم نسخه میپیچد، هنوز طرح نجات ارائه میدهد، هنوز کنگره و شورا و ساختار انتقالی طراحی میکند و هنوز چنان سخن میگوید که گویی ملت ایران باید یک بار دیگر پای تخته بنشیند و از همان نسلی درس سیاست بگیرد که کارنامه تاریخیاش پیش روی ماست.
اینجاست که گاهی با تلخی میگویم: کاش این سرخ و سیاه هموطن من نبودند.
این جمله را از سر عصبانیت لحظهای نمینویسم. مسئله من مخالفت با حق اندیشه و سخن گفتن کسی هم نیست. مسئله این است که چگونه میتوان پس از چنین شکست تاریخی بزرگی، بدون یک حسابرسی جدی از گذشته، دوباره در مقام آموزگار ملت ظاهر شد؟ چگونه میتوان یک بار نسخهای پیچید که حاصلش برای ایران جمهوری اسلامی باشد و چند دهه بعد، بدون پذیرفتن مسئولیت فکری و سیاسی آن خطا، دوباره نسخه تازهای روی میز گذاشت؟
پیش از آنکه دوباره برای آینده ایران نقشه بکشید، درباره نقشه قبلی توضیح بدهید.
پیش از آنکه برای مردم ساختار رهبری، کنگره، شورا یا نهاد انتقالی طراحی کنید، ابتدا توضیح بدهید در سال ۱۳۵۷ چه دیدید، چه ندیدید و چرا آنگونه خطا کردید.
چرا خطر روحانیت را نفهمیدید؟
چرا تصور کردید میتوان از خمینی برای سرنگونی پهلوی استفاده کرد و بعد قدرت را از او گرفت؟
چرا ایرانی را که در حال ساختن صنعت، دانشگاه، ارتش، زیرساخت، طبقه متوسط و جامعه مدرن بود، ندیدید اما هر روز در جستوجوی انقلاب بودید؟
چرا امروز هم هنوز حاضر نیستید بپذیرید که شاید مشکل فقط در حکومت آن روز نبود، بلکه بخش بزرگی از مشکل در شیوه نگاه خود شما به سیاست و ایران بود؟
برای بسیاری از نیروهای چپ انقلابی آن دوران، ایران دیگر پیش از هر چیز وطن نبود. ایران به صحنه اجرای یک نظریه تبدیل شده بود. جامعه نه مجموعهای از انسانها با تاریخ، فرهنگ، منافع ملی و نیازهای واقعی، بلکه جدولی از طبقات، بورژوازی، پرولتاریا، امپریالیسم، سرمایهداری وابسته و انقلاب بود. هر اتفاقی نیز باید در همان جدول تفسیر میشد.
وقتی انسان پاسخ همه پرسشها را از پیش در یک ایدئولوژی پیدا کرده باشد، دیگر واقعیت برای او اهمیت درجه دوم پیدا میکند. اگر واقعیت با نظریه هماهنگ باشد، آن را شاهد میآورد و اگر هماهنگ نباشد، واقعیت را تحقیر، انکار یا بازتعریف میکند.
کارخانه ساخته میشد، میگفتند سرمایهداری وابسته است. دانشگاه گسترش پیدا میکرد، میگفتند ابزار نظام سلطنتی است. اقتصاد رشد میکرد، میگفتند رشد وابسته است. ارتش ایران قدرتمند میشد، میگفتند ابزار امپریالیسم است. زنان حق رأی پیدا میکردند و حضور اجتماعی آنان افزایش مییافت، اما باز هم مسئله اصلی انقلاب بود. راه، مدرسه، دانشگاه، سد، نیروگاه، کارخانه و صنعت گسترش مییافت، اما برای ذهنی که همه چیز را فقط از دریچه سرنگونی حکومت میدید، هیچکدام ارزش بازنگری در نظریه را نداشت.
نتیجه از پیش تعیین شده بود: پهلوی باید برود.
وقتی نتیجه از قبل تعیین شده باشد، سیاست دیگر جستوجوی بهترین راه برای کشور نیست. سیاست تبدیل میشود به پیدا کردن توجیه برای همان نتیجهای که ایدئولوژی از پیش صادر کرده است.
از سوی دیگر روحانیت سیاسی نیز دلایل خودش را برای مخالفت با روند نوسازی ایران داشت. بخشی از جامعه در حال فاصله گرفتن از نظم سنتی بود. حقوق زنان گسترش پیدا میکرد، آموزش نوین فراگیرتر میشد، شهرنشینی افزایش مییافت و دولت مدرن در حوزههایی وارد میشد که زمانی در اختیار نهادهای سنتی بود.
در ظاهر، مارکسیست انقلابی و روحانی سیاسی دو جهان متفاوت بودند. یکی از طبقه و امپریالیسم حرف میزد و دیگری از اسلام و حکومت دینی. یکی به ادبیات مارکسیستی تکیه داشت و دیگری به منبر و مذهب. اما در یک نقطه به شکل خطرناکی به هم رسیدند: ابتدا پهلوی باید سرنگون شود.
در کنار این دو، جریانهایی نیز شکل گرفتند که عملاً مفاهیم اسلام انقلابی را با برداشتهایی از ادبیات سوسیالیستی و مارکسیستی درهم آمیختند. مجاهدین نمونه آشکار چنین ترکیبی بودند. اما حتی درباره مارکسیستهای سکولار نیز مسئله اصلی اسلامی بودن ایدئولوژی آنان نبود. مسئله این بود که در میدان سیاست ایران، دشمنی مشترک با پهلوی باعث شد نیروهایی با جهانبینیهای کاملاً متفاوت در مسیر واحد انقلاب قرار بگیرند.
این همان ائتلاف سرخ و سیاهی بود که هر کدام خیال میکرد دیگری را موقتاً به کار خواهد گرفت.
مارکسیست تصور میکرد روحانی نیرویی برای بسیج تودههاست و بعد میتوان او را کنار زد. روحانی نیز خوب میدانست چگونه از ادبیات عدالت، مستضعف، ضد امپریالیسم و انقلاب برای جذب بخشهایی از جامعه استفاده کند.
در پایان روشن شد چه کسی از چه کسی استفاده کرده بود.
بخشی از همان نیروهای چپی که در مبارزه علیه نظام پهلوی نقش داشتند، چند سال بعد خود قربانی حکومتی شدند که در ایجاد فضای پیروزی آن سهم داشتند. عدهای زندانی شدند، عدهای اعدام شدند و عدهای از همان انقلابی گریختند که روزی با شور و شوق از آن سخن گفته بودند.
آیا میتوان درس تاریخی روشنتری از این پیدا کرد؟
با این همه، مسئلهای که امروز مرا حتی بیش از اشتباه آن روز خشمگین میکند، ناتوانی بعضی از آنان در یاد گرفتن از همان شکست است.
اگر کسی در جوانی اشتباه بزرگی کند و پس از پنجاه سال بگوید اشتباه کردم، میتوان با او بحث کرد. انسان خطا میکند. نسلها خطا میکنند. جامعهها نیز گاهی تصمیمهای فاجعهبار میگیرند.
اما وقتی کسی پس از پنجاه سال هنوز حاضر نیست ساختمان فکری خود را حتی یک بار زیر سؤال ببرد، دیگر مسئله صرفاً یک اشتباه تاریخی نیست. مسئله ناتوانی در یادگیری است.
شوروی فروپاشید. بسیاری از حکومتها و الگوهایی که زمانی برای بخشی از چپ مقدس بودند یا از میان رفتند یا ناچار شدند در ساختار اقتصادی و سیاسی خود تجدیدنظرهای عمیق کنند. جهان تغییر کرد، اقتصاد جهانی تغییر کرد، تجربه کشورهای مختلف مقابل چشم همه قرار گرفت، اما هنوز در میان بخشی از چپ ایرانی همان واژهها، همان تحلیلها و همان ذهنیت چند دهه قبل را میشنویم.
و در ایران نیز نتیجه انقلاب ایدئولوژیک در برابر چشم ماست.
نزدیک به نیم قرن حکومت دینی.
نزدیک به نیم قرن سرکوب.
نزدیک به نیم قرن بحران سیاسی و اقتصادی.
نسلهایی که مهاجرت کردهاند.
خانوادههایی که از هم پاشیدهاند.
زندان، اعدام، فساد، سقوط ارزش پول ملی و فرسایش امید اجتماعی.
با وجود همه اینها، هنوز عدهای حتی حاضر نیستند یک لحظه بایستند و بپرسند آیا راهی که ما در ۱۳۵۷ انتخاب کردیم اساساً غلط بود؟
نه فقط نتیجه انقلاب، بلکه خود منطق انقلاب را باید زیر سؤال برد.
مشکل آن نسل فقط این نبود که خمینی را درست نشناخت. مشکل عمیقتر این بود که تصور میکرد تخریب نظم موجود الزاماً راه رسیدن به آینده بهتر است.
این تصور کودکانه سیاسی هنوز هم در شکلهای تازه دیده میشود.
هنوز بعضیها بیش از آنکه بگویند چه چیزی میخواهند بسازند، توضیح میدهند چه کسی نباید باشد.
هنوز بخش بزرگی از انرژی سیاسی آنان صرف مخالفت با این فرد، آن جریان و این آلترناتیو میشود.
هنوز ساختارهای پیچیده روی کاغذ طراحی میکنند، اما به سادهترین پرسش پاسخ نمیدهند: چه کسی قرار است تصمیم بگیرد، با چه قدرتی، با چه پشتوانهای و با کدام نیروی واقعی در جامعه؟
گاهی نام آن را شورا میگذارند، گاهی کنگره، گاهی همگرایی، گاهی مرکز تصمیمگیری و گاهی طرح انتقال.
نامها عوض میشوند، اما در پس بخشی از این نسخهها همان عادت قدیمی دیده میشود: گروهی خود را صاحب صلاحیت میداند تا از بالا برای جامعه چارچوب بسازد و بعد انتظار دارد مردم نیز آن چارچوب را بپذیرند.
اما امروز دیگر سال ۱۳۵۷ نیست.
نسل امروز موظف نیست به خاطر عنوان روشنفکر، نویسنده، استاد، فعال سیاسی یا مبارز قدیمی به کسی چک سفید بدهد.
کارنامه مهم است.
نتیجه مهم است.
کسی که یک بار با تحلیل خود در یک تصمیم تاریخی بزرگ شکست خورده، حق سخن گفتن دارد، اما دیگر حق ندارد انتظار داشته باشد جامعه گذشته او را فراموش کند.
پیش از نسخه جدید، نسخه قبلی روی میز است.
این دقیقاً همان چیزی است که از مقاله قدیمی خودم نیز همچنان بر آن ایستادهام: برای برخی از این جریانها ایران بیش از آنکه خانه باشد، پروندهای سیاسی بوده است.
وطن را نمیتوان مانند آزمایشگاه نظریه اداره کرد.
ایران آزمایشگاه مارکسیسم نیست.
آزمایشگاه اسلام سیاسی هم نیست.
مردم ایران موش آزمایشگاهی هیچ روشنفکر، حزب، روحانی، انقلابی یا نظریهپردازی نیستند.
وقتی انسان وطن را پایینتر از ایدئولوژی قرار دهد، دیر یا زود حاضر میشود واقعیت وطن را برای حفظ ایدئولوژی انکار کند.
همینجاست که هویت ملی نیز برای بخشی از جریانهای ایدئولوژیک مسئلهساز میشود. هر چیزی که مردم را مستقیماً به تاریخ و حافظه مشترک ایران پیوند دهد، میتواند رقیبی برای ایدئولوژی باشد. به همین دلیل است که در بخشی از ادبیات سیاسی ما، گاهی مفهوم ملت، تاریخ ایران، میراث پیش از اسلام، نمادهای ملی و حتی احساس وطندوستی با سوءظن دیده شده است.
برای من دقیقاً نقطه مقابل این نگاه اهمیت دارد.
ایران باید پیش از هر مکتب سیاسی قرار بگیرد.
منافع ملت باید بالاتر از مارکسیسم، اسلام سیاسی، جمهوریخواهی، پادشاهیخواهی یا هر عنوان سیاسی دیگری باشد.
نظریه باید در خدمت ایران باشد، نه ایران در خدمت نظریه.
اگر یک اندیشه نتیجه نمیدهد، اندیشه باید عوض شود، نه اینکه ملت پنجاه سال دیگر هزینه اثبات درستی آن را بپردازد.
اما ذهن ایدئولوژیک معمولاً برعکس عمل میکند. وقتی نظریه با واقعیت سازگار نیست، به جای تغییر نظریه، واقعیت را متهم میکند.
برای همین است که هنوز هم گاهی همان دشمنی عمیق با دوران پهلوی ادامه دارد.
پذیرفتن اینکه ایران در دوران پهلوی در بسیاری از حوزهها در حال پیشرفت بود، برای کسی که تمام هویت سیاسی خود را بر سرنگونی پهلوی بنا کرده آسان نیست. زیرا اگر این واقعیت را بپذیرد، ناچار است پرسش بسیار دردناک بعدی را نیز از خود بپرسد: پس ما چه چیزی را سرنگون کردیم و چه چیزی را به جای آن نشاندیم؟
این پرسش تمام ساختمان فکری بعضیها را میلرزاند.
برای همین سادهتر است که همچنان هر دستاورد آن دوره کوچک شمرده شود.
کارخانه وابسته بود.
ارتش وابسته بود.
اقتصاد وابسته بود.
دانشگاه ابزار حکومت بود.
اصلاحات کافی نبود.
همه چیز بد بود و بنابراین انقلاب اجتنابناپذیر بود.
این روایت یک مزیت بزرگ دارد: صاحبش هیچوقت مجبور نمیشود مسئولیت خطای خود را بپذیرد.
همیشه دیگری مقصر است.
اما تاریخ را نمیتوان تا ابد با واژه بازی کرد.
نتیجه مقابل ماست.
من با کسی به دلیل پیر بودن یا تعلق نسلی مشکل ندارم. سن نه جرم است و نه دلیل بیاعتباری. مسئله من با ذهنیتی است که پنجاه سال تجربه را دیده و هنوز حاضر نیست از آن نتیجه بگیرد.
کسی ممکن است هشتاد ساله باشد و از جوان بیست ساله بسیار بازتر فکر کند. دیگری ممکن است پنجاه سال در سیاست باشد و هنوز دقیقاً همان شعار نخستین روز فعالیت سیاسی خود را تکرار کند.
مشکل از شناسنامه نیست.
مشکل از جمود فکری است.
و جمود فکری وقتی خطرناک میشود که دوباره بخواهد برای آینده یک ملت تصمیمسازی کند.
نسل امروز ایران بیش از هر زمان دیگری حق دارد از این افراد سؤال کند.
اگر طرح شما برای ایران امروز درست است، توضیح بدهید چرا تحلیل شما درباره ایران دیروز این اندازه غلط از آب درآمد.
اگر امروز خود را مناسب طراحی دوران گذار میدانید، بگویید چرا در مهمترین گذار سیاسی قرن گذشته ایران، خطر اصلی را تشخیص ندادید.
اگر امروز درباره رهبری و ساختار تصمیمگیری درس میدهید، بگویید چرا در ۱۳۵۷ نیروی واقعی روحانیت را آنقدر دستکم گرفتید.
اگر امروز از آزادی سخن میگویید، توضیح بدهید چرا در کنار جریانی حرکت کردید که تصورش از حکومت و جامعه با آزادیهای مدرن تضاد بنیادی داشت.
این پرسشها توهین نیست.
حسابرسی تاریخی است.
و جامعهای که از گذشته خود حسابرسی نکند، محکوم به تکرار همان گذشته است.
من وقتی میگویم کاش این سرخ و سیاه هموطن من نبودند، نمیگویم حق سخن گفتن ندارند. نمیگویم باید حذف شوند. نمیگویم ایرانی نیستند.
این جمله بیان یک درد است.
درد اینکه کسانی از همین سرزمین، به جای آنکه ایران را آنگونه که بود ببینند، آن را از پشت عینک نظریههای خود دیدند.
یکی مسکو را الگو گرفت، دیگری حکومت اسلامی را.
یکی جامعه بیطبقه وعده داد، دیگری جامعه اسلامی.
یکی از انقلاب خلق گفت، دیگری از انقلاب اسلامی.
اما ایران واقعی میان این رؤیاها گم شد.
ایرانی که میتوانست اصلاح شود.
ایرانی که میتوانست مسیر توسعه خود را ادامه دهد.
ایرانی که میتوانست اشکالات سیاسیاش را بدون نابودی بنیانهای کشور اصلاح کند.
ایرانی که به جای انقلاب، بیش از هر چیز به اصلاح، عقلانیت و زمان نیاز داشت.
آن فرصت از بین رفت و ملت ایران بهای بسیار سنگینی پرداخت.
اما اگر یک درس از آن فاجعه باقی مانده باشد، همین است: دیگر هیچکس نباید فقط با ادعای روشنفکری، سابقه مبارزه یا چند واژه پرطمطراق برای مردم ایران نسخه بپیچد.
هر نسخهای باید با کارنامه صاحب نسخه سنجیده شود.
و کارنامه نسل ایدئولوژیک ۵۷ هنوز روی میز است.
پنجاه سال برای فهمیدن یک اشتباه زمان کمی نیست.
اگر پس از این همه تجربه، پس از فروپاشی رؤیاهای سیاسی در جهان، پس از شکست انقلاب ۵۷ و پس از دیدن جمهوری اسلامی هنوز کسی حاضر نیست در بنیان فکر خود تجدیدنظر کند، دیگر کمبود اطلاعات مسئله نیست.
ایدئولوژی جای عقل سیاسی را گرفته است.
و ملت ایران که یک بار بهای این بیخردی را پرداخته، هیچ وظیفهای ندارد برای بار دوم هزینه نسخههای همان طبیبان سیاسی شکستخورده را بپردازد.