
شاهزاده رضا پهلوی را به عنوان رهبر انتقالی انقلاب رنسانس ایران به رسمیت بشناسید
امیر جاوید
سکوتی که بخشیده نخواهد شد؛ از برلین تا پایتختهای اروپا، چه کسی پاسخگوست؟
در تاریخ، لحظاتی هست که نه با فریادها، بلکه با سکوتها سنجیده میشوند.
امروز، پرونده ایران در برابر چشم جهان باز است—و آنچه در کنار جنایتها ثبت میشود، سکوتهایی است که دیگر نمیتوان آنها را به ناآگاهی نسبت داد.
در ایران، مردمی که برای آزادی به خیابان آمدند، با خشونتی روبهرو شدند که بهدرستی بسیاری آن را شبیه میدان جنگ توصیف کردهاند: شلیک مستقیم، بازداشتهای گسترده، اعدامها و فشارهای سیستماتیک. اینها رویدادهای پراکنده نیستند؛ بخشی از سازوکاری هستند که سالهاست برای خاموش کردن جامعه به کار گرفته میشود.
جهان این تصاویر را دید.
نامها را شنید.
روایتها را خواند.
اما در بسیاری از موارد، آنچه باید رخ میداد—یعنی پرسشگری جدی، پیگیری مداوم و فشار اخلاقی—رخ نداد.
شاهزاده رضا پهلوی در سفرهای اخیر خود به اروپا، این شکاف را بیپرده مطرح کرد. او بهجای کلیگویی، به تجربهای مشخص اشاره کرد: حضور بیش از ۱۵۰ خبرنگار در کنفرانسهای خبری استکهلم و برلین و نبود حتی یک پرسش محوری درباره کشتارها و اعدامها.
این واقعیت، اگر دقیق دیده شود، یک نشانه است؛ نشانه یک الگوی نادیدهگیری.
وقتی در برابر چنین سطحی از رنج انسانی، پرسش مطرح نمیشود، مسئله فقط «کمتوجهی» نیست؛ مسئله، نوعی اولویتبندی است که در آن، حقیقت ایران در حاشیه قرار میگیرد.
در سطح سیاسی نیز، همین الگو دیده میشود. بخشی از سیاستمداران اروپایی، بهجای همترازی با ادعاهای حقوق بشری خود، در چارچوب ملاحظات کوتاهمدت حرکت کردهاند. نتیجه، فاصله گرفتن از همان ارزشهایی است که سالها بهعنوان معیار معرفی شدهاند.
باید صریح گفت:
این سکوت، بیهزینه نخواهد ماند.
اما در کنار این واقعیت، یک نکته دیگر نیز وجود دارد که کمتر به آن پرداخته میشود: نقش ایرانیان خارج از کشور.
میلیونها ایرانی در اروپا و دیگر نقاط جهان زندگی میکنند—بسیاری از آنها، محصول همین چهار دهه سرکوباند. این جامعه، اگرچه از نظر جغرافیایی دور است، اما از نظر مسئولیت تاریخی، در قلب ماجرا قرار دارد.
سکوت در برابر سکوت، راهحل نیست.
رسانهها باید به چالش کشیده شوند.
سیاستمداران باید مورد پرسش قرار گیرند.
و این مطالبهگری، بدون مشارکت فعال ایرانیان خارج از کشور، به نتیجه نمیرسد.
در عین حال، واقعیتی را نمیتوان نادیده گرفت: بخشی از جریانهای چپ در اپوزیسیون خارج از کشور، که خود را مخالف جمهوری اسلامی معرفی میکنند، در عمل بارها در مسیری حرکت کردهاند که به تضعیف صدای مردم ایران در عرصه بینالمللی انجامیده است. نمونههای مشخصی از این رویکرد دیده شده است؛ از جمله موضعگیریها و تلاشهایی از سوی افرادی چون مهرداد درویش پور و مینا احدی و صد ها چپ ایرانی که خواستار جلوگیری از حضور و سخنرانی شاهزاده رضا پهلوی در نهادهای سیاسی اروپا بودهاند.
اینگونه اقدامات را نمیتوان صرفاً در چارچوب «اختلافنظر سیاسی» تحلیل کرد. وقتی نتیجه عملی چنین تلاشهایی محدود کردن صدایی باشد که بسیاری از ایرانیان آن را بازتابدهنده مطالبات خود میدانند، این پرسش بهطور جدی مطرح میشود که این رفتارها در نهایت به نفع چه کسی تمام میشود.
تجربه تاریخی نیز نشان داده است که بخشی از همین جریانها، از زمان انقلاب ۱۳۵۷ تاکنون، در بزنگاههای حساس، نه در مسیر تقویت خواست ملی، بلکه در جهت تضعیف آن حرکت کردهاند. امروز نیز نشانههایی از همان الگو قابل مشاهده است؛ الگویی که با وجود ادعای مخالفت، در عمل به خاموش شدن یا کمرنگ شدن صدای مردم ایران در عرصه جهانی کمک میکند.
در مقابل همه اینها، آنچه جایگاه شاهزاده رضا پهلوی را برجسته میکند، فقط محتوای سخنانش نیست؛ بلکه انتخاب او برای ایستادن در همین نقطه حساس است. او نهتنها از مردم ایران سخن گفت، بلکه ساختاری را به چالش کشید که ترجیح میدهد این صدا کمتر شنیده شود.
امروز، بسیاری از ایرانیان—در داخل و خارج—این صدا را نماینده خواست خود میدانند.
و این واقعیت، نه با انکار، بلکه با میدان عمل سنجیده میشود.
من بهعنوان یک ایرانی، به این ایستادگی افتخار میکنم.
افتخار به کسی که در برابر دوربینها، در قلب اروپا، از مردم خود دفاع کرد و از جهان خواست پاسخگو باشد.
اما این داستان، به امروز ختم نمیشود.
فردای آزادی ایران، فقط روز بازسازی نخواهد بود؛
روز قضاوت نیز خواهد بود.
مردم ایران به یاد خواهند داشت.
به یاد خواهند داشت که چه کسانی کنارشان ایستادند،
چه کسانی سکوت کردند،
و چه کسانی با رفتار خود، به تضعیف صدای آنها کمک کردند.
این یک تهدید نیست؛
این ماهیت حافظه تاریخی ملتهاست.
امروز، انتخاب روشن است:
ایستادن در کنار مردم، یا قرار گرفتن در حاشیهای که فردا مورد پرسش قرار خواهد گرفت.
و آن روز، دیگر نمیتوان گفت:
نمیدانستیم.