
«نه به جنگ»؛ شعاری برای ندیدن جنگی است که سالهاست علیه مردم ایران جریان دارد
ارشان آذری: کسی که امروز «نه به جنگ» را تکرار میکند، یا چشم بر مرگ تدریجی هممیهنانش بسته است، یا ناخواسته در زمین همان حکومتی بازی میکند که این مرگ را رقم زده است.
اینجا باید یک حقیقت تلخ را هم اضافه کرد: ادامه جمهوری اسلامی، به معنای نابودی تدریجی ایران و ایرانی است.
قبل از هر چیز باید یک واقعیت بنیادی را پذیرفت. موضعگیریهایی که در فضای عمومی درباره جنگ شکل میگیرد، چه در قالب مخالفت و چه در قالب حمایت، در اغلب موارد بازتاب احساسات فردی است، نه یک عامل تعیینکننده در معادلات قدرت. در سطح روابط بینالملل، جنگ و صلح نه با شعار، بلکه با محاسبه منافع، موازنه قدرت و ضرورتهای راهبردی تعیین میشود.
قدرتهایی مانند آمریکا و اسرائیل، سیاستهای خود را بر اساس تحلیل هزینه و فایده، تهدیدات امنیتی و اهداف ژئوپلیتیک تنظیم میکنند. نه نظر من و شما، نه هشتگها، و نه موجهای احساسی، هیچکدام تعیینکننده تصمیم آنها نیست. مسیر آنها از پیش بر اساس منافعشان ترسیم شده است.
اما همین واقعیت، یک نتیجه مهم دارد: اگر آنها بر اساس منافع خودشان تصمیم میگیرند، ما هم باید بر اساس منافع مردم خودمان قضاوت کنیم.
ما بهعنوان ایرانی، نمیتوانیم از زاویه نگاه خارجی یا تحلیلهای انتزاعی به مسئله نگاه کنیم. نقطه شروع تحلیل باید یک چیز باشد: زندگی مردم ایران.
سؤال اصلی این است: این وضعیت، این درگیری، این روندی که در جریان است، برای مردم ایران چه معنایی دارد؟
برای پاسخ، باید یک واقعیت غیرقابل انکار را دید. ساختاری که بیش از چهار دهه بر ایران حاکم بوده، نه تنها نتوانسته زندگی مردم را بهبود دهد، بلکه خود به عامل اصلی فشار، ناامنی و بیثباتی تبدیل شده است. این وضعیت، یک بحران مقطعی نیست؛ یک روند فرسایشی و سیستماتیک است.
مردم ایران بارها تلاش کردهاند مسیر تغییر را باز کنند. از اعتراض گرفته تا اعتصاب و حضور در خیابان. اما پاسخ همیشه یک چیز بوده: سرکوب. اینجا باید بدون تعارف گفت: مسئله فقط یک حکومت نیست، یک ماشین سرکوب است.
رژیمی که برای سرکوب مردم خودش از نیروهای وابسته به بیرون—از جمله عراقیهای حشدالشعبی، فاطمیون و حتی برخی پناهندگان افغانی استفاده میکند، نشان داده که برای حفظ قدرت، از هیچ ابزاری دریغ نمیکند.
در برابر چنین ساختاری، صرفاً گفتن «نه به جنگ» بدون در نظر گرفتن واقعیتهای موجود، نمیتواند راهحل عملی برای تغییر باشد. سؤال اینجاست: آیا با تکرار شعارهای بدون پشتوانه، میتوان چنین سیستمی را متوقف کرد، یا در عمل باید شاهد ادامه فشار و فرسایش تدریجی جامعه بود؟
وقتی همین مزدوران حکومت در خیابانهای ایران با پرچمهای خودشان جلوی چشم مردم جولان میکنند و ترس و وحشت را به جان مردم میاندازند، شما هنوز از «نه به جنگ» حرف میزنید؟ این یعنی ندیدن واقعیت.
کشوری که هشت سال در برابر تجاوز صدام حسین ایستاد و میلیونها نفر کشته، مجروح، فلج و شیمیایی شدند، امروز به جایی رسیده که همان حکومت از نیروهای وابسته به همان دشمنان برای سرکوب همین ملت استفاده میکند. باز هم شما صحبت از نه به جنگ میکنید،
این فقط یک تناقض نیست؛ این یک تحقیر تاریخی است.
در دیماه سال گذشته، همین حکومت در عرض دو روز بیش از ۳۰ تا ۴۰ هزار جوان را کشت و هزاران نفر را کور، فلج و زمینگیر کرد. در کدام جنگ جهانی شما شنیدهاید که در عرض دو روز ۳۰ تا ۴۰ هزار نفر کشته شوند؟ آنوقت شما از «نه به جنگ» صحبت میکنید؟
مشکل از جایی شروع میشود که جنگ را تحریف میکنند؛ انگار فقط وقتی واقعی است که از بیرون آغاز شود. در حالی که برای مردم ایران، جنگ سالهاست در خیابانها جریان دارد—جنگی که علیه خود مردم به راه افتاده است.
این جنگ شاید صدای بمباران نداشته باشد، اما هر روز دارد مردم را له میکند؛ در سرکوب، در فشار اقتصادی، در ناامنی، در محدودیت، و در آیندهای که هر روز بیشتر نابود میشود.
در چنین شرایطی، تکرار شعار «نه به جنگ» بدون درک این واقعیتها، نه راهحل است و نه موضع اخلاقی؛ بلکه تبدیل میشود به پوششی برای انکار واقعیت و فرار از حقیقت.
از سوی دیگر، یکی از محورهای این گفتمان «حفظ زیرساختها» است؛ اما باید پرسید این زیرساختها در این سالها در خدمت چه کسی بودهاند؟ در خدمت مردمی که هر روز فقیرتر شدهاند، یا در خدمت ساختاری که از همین منابع برای ادامه بقا و کنترل جامعه استفاده کرده است؟
وقتی همین حکومت زیرساختهای کشورهای همسایه را با موشک هدف قرار میدهد، چرا همان کسانی که از «حفظ زیرساختها» و «نه به جنگ» حرف میزنند، در برابر این واقعیت سکوت میکنند؟
آیا خسارتها و پیامدهای این سیاستها در نهایت از جیب مردم ایران پرداخت نخواهد شد؟
بارها از مسئولان همین حکومت شنیده شده که در صورت سقوط یا از بین رفتن ساختار فعلی، کشور را در معرض «ویرانی» یا «ناپایداری کامل» توصیف کردهاند.
باز شما صحبت از نه به جنگ میکنید
جنگی فرسایشی علیه یک ملت؛ جنگی که در آن امید فرسوده میشود، آینده از بین میرود و زندگی بهتدریج فرو میپاشد.
در چنین شرایطی، هر عاملی که بتواند این چرخه را متوقف کند، به یک متغیر تعیینکننده تبدیل میشود.
این نگاه، از سر علاقه به جنگ نیست؛ از سر پذیرش واقعیت است. واقعیتی که نشان داده مسیرهای قبلی به نتیجه نرسیدهاند و این ساختار در برابر فشار داخلی عقبنشینی نمیکند.
در نهایت یک سؤال باقی میماند: آیا باید این روند ادامه پیدا کند، یا باید واقعیت را دید و برای پایان آن تصمیم گرفت؟
حقیقت ساده است: مردم ایران ۴۷ سال است در سایه همین حکومت، در یک وضعیت دائمی تنش و بحران داخلی و خارجی زندگی میکنند.